تبليغاتX
آن سوي مه
 
 

هر سال در آستانه رمضان که قرار میگیرم امید تکرار ماه رمضان سالهای ۱۳۶۳و ۶۴ در دلم زنده می شود و با اتمام ماه حسرت اینکه رمضانی دیگر رفت و عشق و شور و جذبه ضیافت الهی تکرار نشد.  روزه گیری در آن دوسال چنان حلاوتی داشت که تشنگی و گرسنگی روزهای طولانی تیرماه برایم  شهد گوارایی بود لذتبخش تر از نوشیدن آبی خنک پس از ساعتها تشنگی.

شور و حال آن سالها شاید بخاطر حضور توامان عشق و ایمان در ذهنم بود ( خواستم بنویسم قلب ولی دیدم علمی نیست جایگاه عشق و ایمان نیز مغز است). بعدها ایمان در تاراج حوادث سیاسی و عملکرد سیاست بازان دچار قبض شد و عشق نیز با جدایی اجباری از معشوق به پایان رسید با اینحال گرچه از عشق ویش نیست بجز باد بدست اما به نعبیر حافظ گاه دلم از حشمت یادش سلیمانی می شود .  بعدها بار دیگر عاشق شدم ولی دیگر آن شور و نشاط تکرار نشدو راستش بیشتررنج بود شاید بدین خاطر بود که معشوق جدید  آن خصوصیات والای انسانی را نداشت و شاید بدین خاطر بود که ایمان من نیز نقصان یافته بود و عشق بدون ایمان حتما ناقص است.

هرچه بود گذشت و من سالهاست که به امید تکرار حضور ضیافت الهی در قلبم به انتظار ماه رمضان می نشینم. شاید این ماه رمضانی که در راه است...

 موضوع: حديث نفس، یاد ایام

  نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 7:38  توسط   | 

اریک برن در کتاب بعد از سلام چه می گوئید جمله ای بدین مضمون دارد که تمامی آدمیان در بطری شیشه ای به دنیا می آیند و اکثر آنها تمام عمر در همان بطری شیشه ای زندگی میکنند و توانایی و جسارت خروح از آن را ندارند. منظور وی از بطری شیشه ای دنیای کوچک و محدود روانی و ذهنی است که ما بر اساس آموزهای والدین خود برای خود میسازیم. دنیایی که قدرت حل مسایل و مشکلات ارتباطی ما با خود و دیگران در آن محدود است و لذا ما همواره با گزینه هایی محدود و بر اساس عقاید، باورها و باید و نبایدهایی کلیشه ای با دنیا برخورد میکنیم.

به گمانم مولوی نیز به همین مطلب اشاره دارد وقتی میگوید:  هرکه دوم بار از مادر بزاد  /  پای خود بر فرق علتها* نهاد

بطورجدي تمايل به خروج از اين بطري دارم چرا كه فكر ميكنم زندگي به اين شيوه اي كه گذرانده ام ديگر شايسته من نيست. آیا این تولد صورت واقعیت به خود خواهد گرفت یا خیر نمی دانم، اما مطمئنا همانند تولد اول با دردی جانکاه همراه است. اغلب مردم گمان میکنند که در تولد یک نوزاد فقط مادر است که درد می کشد ولی یقینا درد کودکی که از محیطی مایع وارد دالانی به شدت تنگ می شودو با فشار از آن عبور داده میشود کمتر از درد مادر نیست. عبور از دهانه تنگ بطری کار آسانی نیست بخصوص وقتی قرار باشد مختارانه انجام شود و  هیچ فشار و نیروی بیرونی در این امر دخیل نباشد.

 

* علت به معنای بیماری نیز هست و در اینجا میتواند بیماریهای روحی مد نظر باشد.

 موضوع: حديث نفس

                                                                                                

                                                                   

  نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 12:34  توسط   | 
دگر از رنج چه گویم که بدان گنج رسیدم
  نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 17:27  توسط   | 
گاه با خنده او می خندم و گاه با او میگریم بدینگونه میگذرد روزهای با حضور او و بدون او.

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 15:18  توسط   | 
رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار                                                                               دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود

  نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 18:5  توسط   | 

چند روز پيش به اتفاق خانواده آخرين قسمت سريال مشوش چهل سرباز را ميديديم، در صحنه پاياني سرداران ايران و اسلام فرمانده امريكايي را محاصره ميكنند و زن خطاب به امريكايي ميگويد اينها سرداران سرزمين و آئين من هستند و يكي يكي نام ميبرد ناگهان متوجه مي شود كه اسفندیار نيست. مي پرسد: ”اسفندیار كجاست؟“ پسر يازده ساله ام در جواب وي گفت : ”تو راه با رستم دعواش شد رستم چشمشو در آورد.“

اسفندیار نماد تماميت خواهي و زياده طلبي سياسی است، کسی که برای دست یابی به تاج و تخت سلطنت به امر پدر می خواهد رستم را در بند بکشد و جان خود را بر سر این سودا می گذارد، گیرم در طول تاریخ سیاستمداران ایرانی هزاران مانند رستم را در بند کشیده اند و این سودا چندان خام هم نیست ولی حداقل فردوسی یکبار نشان میدهد که این آرزو به بار ننشسته است .

 نکته جالب این است كه در آخرين صحنه فيلم زن به اتفاق اسفندیار، امريكايي را به پس ميرانند. چرا نوري زاد اسفندیار را انتخاب كرده است؟ آيا در بين سرداران ايران و اسلام خوشنام تر و محبوب تر وجود نداشت؟ آیا  نوعی همدلی با اسفندیار در بینش نوری زاد وجود دارد ؟ راستي در ناخودآگاه آقاي نوري زاد چه ميگذرد؟ 

  نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 8:51  توسط   | 

این روزها تلویزیون کارهای عجیب و غریبی میکند. از تصویر کردن مهندس بازرگان در سریال روزگار قریب (که با وجود بازی بی روح و دیالوگهای کلیشه ای آن) کار غریبی است که بگذریم،  تلویزیون در کنار سریالهای گل وبلبلی و تبلیغاتی رایج دو سریال رئالیستی پخش میکند: «ساعت شنی» و «بیداری» که نمی دانم چگونه از زیر دست ممیزی صدا و سیما جان سالم بدر برده اند و اجازه تولید و پخش گرفته اند. سریالهایی که بخشی از سیاهی و تباهی جامعه امروز ایران را به تصویر میکشند.

تصویر بخشی فراموش شده و البته نه چندان کوچک از جامعه ایران که نه چپ به فکر آنهاست و نه راست و نه در اندیشه های پوزیسیون جایی دارند و نه اپوزیسیون غم آنها را می خورد و نه غباری از آنها بر خاطر روشنفکران می نشیند و نه تاریک فکران، کاری است در خور ستایش.  

 

  نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 8:47  توسط   | 

نوشته های گابریل گارسیا مارکز هیچگاه چنگی به دلم نزده است و راستش را بخواهید تاکنون کتابی از وی را تا انتها نخوانده بودم و البته مسلما اشکال از من است و نه برنده ادبیات نوبل، اما این کتاب توقیف شده آخری را تا انتها خواندم، البته چیز مشعشعی به نظرم نیامد اما جمله ای عمیق در آن یافتم: «صکص تسکین آدمیزاده وقتی که عشق وجود نداره.» شواهد زیادی بر صحت این جمله در اطرافم مشاهده کرده ام.

  نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 8:31  توسط   | 

  جوان كه بودم دلبستگي ام به زمين كمتر بود و تمايلم به در آغوش كشيدن آسمان بيشتر. يادم مي آيد كه آنزمان فكر ميكردم چگونه بايد بار 30-40 سال عمر ديگر را بر دوش بكشم و اين دنيا را تحمل كنم. اكنون حدود بيست سال از آن روزها ميگذرد در اين بيست سال دلبستگيها و وابستگيها يكي يكي آمدند، زن و فرزند و خانواده و خانه و اتومبيل و ميز و دفتر و...  به همراه خواسته هايي كه تمامي ندارند و  نگرانيها و اندوههايي كه با داشتن و يا نداشتن هر كدام بسراغ انسان مي آيد.
  اكنون در پی آنم كه چگونه مي توان اين زندگي پر  خوف و حزن را كش داد و طولاني كرد. گاه در لحظات هشياري از اين ميل احمقانه خنده ام مي گيرد.

  نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 17:10  توسط   | 

رمان آهستگي ميلان كوندرا نقدی بر هدونيسم ( لذت پرستي ) است بيانيه اي كه بجاي بحثهاي فلسفي از تجربيات روزمره بهره ميگيرد تا نشان بدهد دست يابي به غايت لذت ناممكن است، لذتها ناپايدارند و علاوه بر آن در كنار هر شهد نيشي است.

كوندرا مي نويسد: "به نظر من پاشنه آشيل عيشگرائي در خودمدار بودن آن نيست، بلكه در اين است كه به نحوي مذبوحانه ناكجاآبادي است (و ايكاش در اين مورد اشتباه از من باشد). در واقع من شك دارم كه كمال مطلوب عيشگرائي دست يافتني باشد و ميترسم زندگي اي كه عيشگرائي ما را بدان رهنمون ميشود، با طبيعت بشر سازگار نباشد."

در رمان قهرمانان داستان هركدام در حين و يا پس از كاميابي از لذت دچار سرخوردگي مي شوند و خود نويسنده و همسرش  كه براي تفريح شبي را در قصري رحل اقامت گزيده اند نیز به دليل كابوسهاي مكرر همسرش در خواب مجبور ميشوند صبح زود قصر را ترك كنند.

شواليه جوان يكي از قهرمانان داستان كه در قرن هجدهم است شبي را با مادام "ت" به لذت گذرانده است بامداد متوجه مي شود كه فريب خورده و مادام تنها قصد داشته كه ذهن شوهرش را از معشوق اصلي خود دور كند.
حشره شناس اهل چك كه در سمينار حشره شناسي شركت كرده پيش از ارائه مقاله خود از رنجهايي كه در رژيم كمونيستي كشيده است مي گويد و چنان مورد تحسين و تشويق همكاران غربي خود قرار ميكيرد كه فراموش ميكند مقاله علمي خود را بخواند و ساعتي پس از آن  تحسين ها و تشويقها در حالي كه هنوز غرق در لذت و غرور است با خنده هاي آنان كه متوجه شده اند وي مقاله خود را نخوانده است مواجه مي شود.

ونسان كه تمام روز را صرف اغواي ژولي و خيالبافي درباره همبستري با وي كرده است در هنگامي كه لحظه كاميابي است با ناتواني مواجه مي شود، رمان آکنده از حرماني اينچنيني است.

كوندرا شتابي را كه انسان در زندگي امروز خود دچار آن است ناشي از تمايل به فرار از اين حرمانها و ناكاميها و فراموش کردن آنها ميداند: "ميان كندي و حافظه و نيز ميان شتاب و فراموشي پيوند مرموزي وجود دارد...درجه كندي تناسب مستقيم با حضور ذهن دارد و درجه شتاب تناسب مستقيم با شدت فراموشي."

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 11:6  توسط   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM